خرید بک لینک

درباره سایت

نسیم سحر

بنام او که وجودم از وجودش گشته موجود با عرض سلام خدمت شما کاربر عزیز : امیدوارم که توانسته باشم از طریق راه اندازی این وب با نام نسیم سحر ضمن عرضه اطلاعات سودمند ، باعث رضایت شما عزیز کاربر شده باشم ... ان شاءالله در آخر نیز : خوشحال می شوم که نظر خود را درباره نسیم سحر ذکر نمایید... . با تشکر : مدیریـــت نسیم سحر www.a-alizadeh.blogfa.com

امکانات وب

http://niloblog.com/popup/index.php?module=register&ref=1672
حميدرضا همان طور كه طول و عرض اتاق را با قدمهاي بلندميپيمود و انگشتهايش را در هم ميچلاند، با صدايي آهسته مثل بچهاي كهكار بدي كرده باشد و قصد عذرخواهي داشته باشد، داشت حرف ميزد: بالاخرهاينجوري شد ديگه مهسا! خودت ديدي كه من تمام تلاشمو كردم. اما لعنت به اينشانس! ويزا ندادند. تقصير شركت هم نبود. اما بالاخره اينجوري شد ديگه .
زيرچشمي به همسرش كه روي مبل نشسته بود و با چشمهاي درشت به نقطهاي نامعلومخيره مانده بود و ناخن شستش را ميجويد، نگاه كرد. از قيافهاش نميتوانستحدس بزند كه بايد منتظر چه عكسالعملي از طرف او باشد. دستهايش را از دوطرف باز كرد و دوباره بست. شانهاش را بالا انداخت و با لحني دلسوزانهگفت: «گفتيم اين تعطيلات يه سفر بريم دوبي. يه حال و هوايي عوض كنيم ودوري بزنيم، اما انگار زمين و زمان دست به دست هم دادن كه اين سفر جورنشه.»
و بعد صدايش را كلفت كرد و گويا بر سر شخصي نامرئي فرياد ميزند،ادامه داد: آخه بگو اين دوبي كوفتي هم ديگه چيزيه كه يه سفر چند روزه بهاونجا بايد اين همه دنگ و فنگ و برو و بيا داشته باشه.
و از گوشه چشمبه مهسا نگاهي كرد تا تاثير حرفهايش را روي او ببيند. اما مهسا همچنان بهنقطهاي مبهم مينگريست و ناخنش را ميجويد. حميدرضا كمي پشت كلهاش راخاراند و هواي توي دهانش را پف كرد بيرون و نگاهي به سمت بالا انداخت وسرش را تكان تكان داد. گويا از خدا كمك ميخواست تا يك جوري به او كمكبرساند و او را از اين مهلكه نجات بدهد. لبهاي مهسا در همان حال كههمچنان ناخنش را به دندان داشت، جنبيد. حميدرضا فورا جلو دويد و باچاپلوسي گفت: جانم عزيزم! جان! چي ميگي؟
و سرش را خم كرد تا بالاخرهتوانست زمزمههاي مهسا را بشنود كه داشت با خودش ميگفت حالا چكار كنم؟حالا چكار كنم؟ حميدرضا جراتي به خودش داد و گفت: فداي سرت عزيزم! حالادنيا كه به آخر نرسيده. الان نشد اشكال نداره. انشاءا... يه وقت ديگهميريم. دنيا رو كه از ما نگرفتن.
ناگهان مهسا نگاه غضبآلودش را بالاآورد و چشمانش را روي صورت شوهرش دراند و جيغجيغكنان گفت: چي داري ميگيواسه خودت؟ من جواب خونوادهام رو چي بدم؟ مگه نميدوني من چقدر با اونارودربايستي دارم. جواب دوستام رو چي بدم؟ جواب خواهرم. جواب دخترخالههام.
مهسا با يادآوري هر كدام از اين اسامي، صدايش بلندترميشد و حالت اندوهبار و وحشتزدهتري به خودش ميگرفت. حميدرضا كه با جيغمهسا از ترس به عقب پريده بود، با دهان باز و چشمان خمار شده، بر جاايستاده بود و نميدانست چه بگويد. مهسا در حالي كه مثل يك هنرپيشه ماهرادا و اطوار از خودش در ميآورد، مثل چرخ گوشت حرفها را چرخ ميكرد و ازدهانش بيرون ميداد: كلي پز داديم كه چي؟ داريم ميريم سفر؟اِ! آبجيمارال، شما تعطيلات نميخواين جايي برين؟ آخه ما داريم ميريم دوبي.حميدرضا ميگه تعطيلات كه نميشه خونه موند. اون وقت حالا چي شد؟ هيچي خاكعالم تو سرمن شد!
و با دو دست محكم توي سرش كوبيد: آبروم ميره. مسخره كوچك و بزرگ ميشم. واي! واي! واي! كي ميخواد جلوي دهن خواهرمو بگيره. خدايا.
ومثل بادكنكي كه بادش خالي شده باشد، روي مبل ولو شد. حميدرضا تكاني بهخودش داد و گفت: اِ! مهسا! اين كارا چيه ميكني؟ مگه جنايت كرديم كهاينجوري خودتو باختي؟ خب جور نشد. تقصير ما كه نبود. قرار بود از طرف شركتما رو ببرن مسافرت. تا دقيقه آخر هم مارو اميدوار نگه داشتن، ولي يهودقيقه نود آب پاكي رو ريختن رو دستمون و گفتن ويزا ندادن. اين كه ديگهگناه ما نيست.
مهسا چشمانش را باز كرد. صاف نشست و با خشم به حميدرضانگريست. اما يك دفعه لب پايينش شروع به لرزيدن كرد. دماغش چين خورد.ابروهايش به شكل هشت در آمد و شروع به گريستن كرد و در همان حال شروع بهصحبت كرد: واسه من گناهه! جنايته! از همه چي بدتر و گندتره.چون اين سفرچيزي بود كه ميخواستم با اون حال خواهرمو بگيرم! تو خونه ما، خواهرمهميشه حرف اول رو ميزد. هميشه اون نفر اول بود. من هميشه نفر دوم بودم.هميشه با اون مقايسه ميشدم. هميشه فكر ميكردم كه از اون كمترم. اونمهميشه منو كنف ميكرد. هميشه منو دست ميانداخت. اما فقط واسه همين يه باراحساس كردم كه دارم ميچزونمش! مي فهمي؟
مهسا دماغش را با سر و صدابالا كشيد و همچنان با گريه داد زد: اما لعنت به اين شانس. كه بازم باعثشد يه سوژه دست خواهرم بياد تا منو جلوي همه كنف كنه و من احساس تو سريخوردن بكنم.
و هقهق گريهاش بلند شد. حميدرضا كه دلش به حال مهسا سوخته بود، با ناراحتي گفت: عزيزم! ولي من اصلا اينها رو نميدونستم.
باشنيدن اين حرف، صداي گريه مهسا بلند تر شد. حميدرضا ناراحت رفت روي مبلنشست و با مهرباني گفت: خب عزيز من! تقصير تو هم شد ديگه. حالا مجبور بوديخبر سفر رفتنمون رو توي بوق كني و به همه بگي؟ حالا ديگه خواجهحافظشيرازي هم ميدونه كه ميخواستيم بريم سفر!
مهسا فينفينكنانگفت: بد كاري كردم خواستم شخصيت تو رو جلوي دوست، فاميل و آشنا ببرم بالا؟نديدي وقتي خواهرم و شوهرش خبررو شنيدند چطوري خودشونو جمع و جور كردن؟بدكاري كردم خواستم جلوي اونا كم نياري و ما هم سري توي سرها داشته باشيم؟اما حالا ببين چطور شد. خاك تو سرم شدم رفت پي كارش؟ ديگه از اين به بعد،هيچ كس واسه ما تره هم خرد نميكنه.چون فكر ميكنن خالي بستيم. نيش وكنايههاي خواهرم هم كه ديگه جاي خود داره.
حميدرضا آهي كشيد و با خودشفكر كرد: طفلكي پر بيراه هم نميگه. خدا وكيلي از وقتي ديگران فهميدنميخوايم بريم سفر، با عزت و احترام بيشتري باهام رفتار ميكردن و ديگه بهچشم يه الف بچه بهم نگاه نميكردن. به خصوص اين خواهر زن و باجناقم كهانگار از دماغ فيل افتادن.
دوباره آهي از سر دردمندي كشيد و گفت: ايبخشكي شانس، كه اگه تو دريا بيفتيم هم آبش خشك ميشه! اي خدا نميشه يككيسه پول از آسمون برامون بفرستي، ما يه دلي از عزا در بياريم.
مهسا باهمان حالت بغض كرده گفت: تازه همهاش كه فقط اين نيست. اگه بخوايم تعطيلاتاينجا بمونيم كلي برو بيا و بريز بپاش داريم كه من يكي اصلا حوصله شوندارم. تازه پولش به كنار. خونه هم احتياج به يه خريد حسابي داره.
وزير چشمي به حميدرضا نگاه كرد.حميدرضا پشتش را به مبل تكيه داد و پاهايشرا روي زمين كشيد. صورتش در هم رفته و نگران شده بود و داشت حساب و كتابميكرد كه حالا به جاي رفتن به يك سفر مفتكي چقدر هزينه روي دستش ميماند.به خصوص آنكه آنها يك سال تمام به خانه اين و آن مهماني رفته بودند وحالا وقتش بود كه همه را پس بدهند و با خودش فكر كرد: عروسي دو تا ازفاميلها هم كه هست. پول كادو و آرايشگاه و لباس و...
سرش سوت كشيد، هواي درون لبهايش را پف كرد بيرون و با درماندگي گفت: حالا ميگي چيكار كنيم؟ كاريه كه شده. چارهاي هم نداريم.
مهسا لحظهاي مكث كرد. بعد دماغش را بالا كشيد و به طرف او برگشت و گفت: چرا داره.
- منظورت چيه ؟
مهسا توي چشمهاي حميدرضا زل زد و گفت: لازم نيست كسي بدونه كه ما نميريم سفر.
حميدرضا روي مبل نشست و با كنجكاوي به مهسا نگريست و پرسيد: يعني چي؟
مهسابا اطمينان گفت: يعني اينكه ميمونيم خونه و خودمونو به كسي نشوننميديم. همه فكر ميكنن كه ما رفتيم سفر. بعد از چند روز هم آفتابيميشيم و قضيه به خوبي و خوشي تموم ميشه.
چشمانش برق ميزد و چهرهاشحالت ذوق زدهاي به خودش گرفته بود. حميدرضا بالاتنهاش را كمي عقب كشيدوبا ناباوري گفت: داري شوخي ميكني.
مهسا با سرسختي گفت: نه! خيلي همجديام. من نميتونم اجازه بدم كه دوباره مورد تمسخر اينو و اون قراربگيرم. ميفهمي حميدرضا؟ اين قضيه براي من مسئله حيثيتي پيدا كرده!نميخوام خواهرم دوباره پوزخند بزنه و مامانم فكر كنه كه من چاخان كردم.
هرچقدر فكر كرد كلمه ديگري به ذهنش نرسيد و عوضش دوباره با سرو صدا بهگريستن پرداخت. حميدرضا با بيقراري از جا برخاست و گفت: اما اينديوونگيه! اگه كسي بفهمه. اگه كسي از ماجرا بو ببره...
مهسا حرف او راقطع كرد و با لحن وسوسهآميز و مطمئني گفت: هيچ كس نميفهمه. باور كن گوشتا گوش خبردار نميشه. تو رو خدا به من اطمينان كن. اين بهترين راهه، همهجوره به صرف ماست...
حميدرضا شروع به قدم زدن در اتاق كرد و مهسا هم درحالي كه قدم به قدم پشت سرش ميرفت، بيوقفه حرف ميزد و او را تشويقميكرد كه نقشهاش را بپذيرد. تا اينكه بالاخره حميدرضا راضي شد و قبولكرد.
همه ساكنان ساختمان آنها شهرستاني بودند و تعطيلات به شهرهايخودشان رفته بودند. بنابراين جز آنها كسي در ساختمان نبود و اين برايشانشانس بزرگي بود. دو روز از مسافرت كذايي آنها ميگذشت. مهسا براي اينكهبهانه دست حميدرضا ندهد، سعي ميكرد روحيه شاد و خوبي داشته باشد. آنهاپاي تلويزيون مينشستند، تخمه ميشكستند، فيلم ميديدند، شطرنج بازيميكردند، مجله ميخواندند و روزها تا لنگه ظهر ميخوابيدند. اگر كسي بهموبايلشان زنگ ميزد از خوبيهاي مسافرت و محل اقامتشان ميگفتند و تعريفميكردند و بعد وقتي گوشي را قطع ميكردند، نگاهي از روي شرمندگي به همميانداختند و از اينكه مجبور شده بودند، اين قدر راحت دروغ بگويند،احساس عذاب وجدان ميكردند. اما خيلي زود فراموشش ميكردند و دوباره بهسرگرميهايشان ميپرداختند و در دلشان آرزو ميكردند كه روزهاي باقي ماندههم زود سپري شود. عصر روز سوم مهسا پشت پنجره ايستاده بود و داشت بيرون راتماشا ميكرد، حميدرضا هم مشغول تماشاي تلويزيون بود. ناگهان مهسا فرياد كشيد: واي!
حميدرضا نيمخيز شد و پرسيد: چي شد؟
مهسا در حالي كه رنگش مثل گچ سفيد شده بود و به تته پته افتاده بود، گفت: خواهرم و شوهر خواهرم توي حياطن.
حميدرضا مثل فنر از جا پريد و وحشتزده گفت: چي؟ اينجا چي كار ميكنن؟ كليد از كجا آوردن؟
مهسا كه از ترس چانهاش ميلرزيد، گفت: من خاك بر سر قبلا كليد رو بهش داده بودم كه مثلا اگه لازم شد بياد به خونه سري بزنه.
حميدرضادو بار كوبيد توي سرش. آنها بيهدف و هراسان از اين سوي اتاق به سوي ديگرميدويدند و نميدانستند چكار كنند. بالاخره حميدرضا جستي زد و تلويزيونرا خاموش كرد. مهسا گفت: بريم توي حموم قايم بشيم!
حميدرضا خواستاعتراضي بكند، اما وقتي صداي پاها را از راهرو شنيد مثل اسبي كه رم كردهباشد، يورتمهكنان پشت سر مهسا داخل حمام پريد. چند دقيقه بعد كليد تويقفل در چرخيد و مارال وارد خانه شد و پشت سرش عباس، شوهرش داخل آمد و دررا پشت سر خود بست. به محض ورود عباس نگاهي به دور و برش انداخت و با لحنيكه انگار ميخواست توي سر مال بزند، گفت: چقدر اينجا كوچيكه!
مارالفورا به او توپيد: خوبه! خوبه! گربه دستش به گوشت نميرسه، ميگه پيف پيفبو ميده. اگه عرضه شو داشتي ميخواستي تو هم يه خونه نقلي مثل اين دوبخري، اين قدر آلاخون والاخون اين خونه، اون خونه نباشيم.
عباس گفت: صدبار بهت گفتم آدم بازاري پولشو واسه خونه و اين جور چيزا نميخوابونه. پول بايد توي بازار باشه خانوم!
ودر همان حال به وارسي تلويزيون مشغول شد. مارال با تحقير گفت: تو رو خداتو ديگه پز پولتو به من يكي نده كه حنات خيلي وقته پيش من رنگي نداره.حكايت ما شده پز عالي و جيب خالي!
و در يخچال را باز كرد و سيبيبرداشت و آن را به دندان كشيد. عباس گفت: خيلي خب ديگه. زودباش كارتوانجام بده. من بايد برم كار دارم.
مارال پشت چشمي براي او نازك كرد وداخل اتاق خواب رفت. همان طور كه سيب را ميخورد، در كمدها را يكييكيباز كرد و به وارسي آنها پرداخت. بعد به سراغ ميز توالت رفت و كشوهايش رايكي يكي بيرون كشيد. مهسا و حميدرضا از لاي در حمام كه به اندازه يك بندانگشت باز نگه داشته بودند، با تعجب و كنجكاوي به او نگاه ميكردند. مارالتفاله سيب را درون سطل آشغال انداخت و بعد كشويي را كه طلاهاي مهسا در آنبود، بيرون كشيد. سرويس جواهراتش را روي ميز گذاشت و بعد گردنبند آن رابرداشت و به گردنش آويخت. عباس كه در آستانه در اتاق ايستاده بود و او رانگاه ميكرد، گفت: به نظر من اين كار دزديه.
مارال از داخل آيينه نگاهتحقيرآميزي به او انداخت و گفت: ميخواستي عرضه داشته باشي زنت رو نونواركني تا مجبور نباشه براي رفتن به عروسي دوستش، طلاهاي خواهرشو كش بره.
عباسبا تمسخر گفت: حالا مثلا اگه عروسي النازجون سرويس طلاي جديد نندازي آسمونبه زمين مياد يا زمين به آسمون ميره. اين پز و افاده شما زنها منو كشته!
مارال با بيزاري گفت: بيچاره! اگه اين پز دادنهاي من نبود كه ديگه كسي واست تره هم خرد نميكرد. جناب آقاي مهندس قلابي!
وبعد با حسرت از درون آيينه به خودش نگاه كرد و زمزمهكنان ادامه داد: خداميدونه كه چقدر حسرت مهسا و زندگيشو ميخورم. هميشه حسرتشو خوردم. اماحيف كه هيچ وقت غرورم بهم اجازه نداده اينو بهش بگم. عوضش هميشه سعي كردم،تحقيرش كنم تا بلكه خودمو بزرگ كنم.
مهسا داشت داخل حمام پس ميافتاد.دهانش باز مانده بود و چشمانش دو دو ميزد. نميتوانست چيزهايي را كهميشنود و ميبيند، باور كند. مثل آدمهايي كه روح ديده باشند به حميدرضانگاه ميكرد و ناگهان همه چيز در يك لحظه اتفاق افتاد. دماغش به خارشافتاد و يك دفعه...ها پي چي! با شنيدن صداي عطسه، مارال به طرف در حمام كهبه داخل اتاق خواب باز ميشد، برگشت و با تعجب از شوهرش پرسيد: صداي عطسهبود؟
عباس با بيتفاوتي شانهاش را بالا انداخت. حميدرضا و مهسا ازترس يخ كرده بودند و قلبشان داشت از دهانشان بيرون ميآمد. چشمانشان درشتشده بود و قلبشان توي سينه يورتمه ميرفت و احساس خفگي ميكردند. مارال ازجا برخاست تا به طرف حمام برود. مهسا و حميدرضا با عجله در را بستند و باتمام قدرت به پشت آن تكيه دادند و دستگيره را سخت گرفتند، مارال دستگيرهرا چرخاند و در را هل داد. اما نه دستگيره چرخيد و نه در باز شد. دوبارهزور زد. اما حميدرضا و مهسا مثل كوه پشت در سنگر گرفته بودند ونميگذاشتند در باز شود. مارال در حالي كه تلاش ميكرد در را باز كند،گفت: چرا اين در باز نميشه؟
عباس با بيحوصلگي گفت: چكار داري به اون خانوم! استغفرا...
مارال گفت: آخه من صداي عطسه شنيدم. بيا كمك كن ببينم.
مهسابا چشمان وغ زده به حميدرضا كه جانش داشت در ميرفت، نگاه كرد و با تمامقوا به در فشار داد. صداي عباس را شنيد كه با كلافگي ميگفت: اون در صاحبمرده رو ولش كن! حتما يه چيزي بوده تو حموم افتاده. من دارم ميرم خواستيبيا، نخواستي نيا.
مهسا و حميدرضا نفسهاي مارال را از پشت درميشنيدند و ميتوانستند حالت صورت او را كه با كنجكاوي به در مينگريست،تصور كنند. اما لحظاتي بعد وقتي صداي بسته شدن كشو و بعد بستن در ورودي راشنيدند، هر دو در حالي كه پشتشان به در بود، به پايين سر خوردند و رويموزاييكها نشستند. حميدرضا همان طور كه به ديوار روبه رو مينگريست،زمزمه كرد، خدايا شكرت! كه آبرومونو نبردي. ديگه غلط كنيم از اين كارابكنيم.
مهسا هم زمزمه كرد: خدايا ممنون!
حميدرضا با طعنه گفت: بفرما اينم از خواهر خوشبختت!
مهسا كه هنوز گيج به نظر ميرسيد، آرام زمزمه كرد: آره! باورم نميشه.
وبعد از لحظهاي مكث، در حالي كه لبخند بر لب داشت،ادامه داد: ولي واقعاقيافهاش ديدني ميشه وقتي فردا براي گذاشتن طلاها اينجا بر ميگرده و مارو توي خونه ميبينه.
و بعد به طرف حميدرضا كه با استفهام نگاهشميكرد، برگشت ودر حالي كه چشمانش از شيطنت برق ميزد، توضيح داد: آخه ماپروازمون دو روز جلوتر افتاده، عزيزم! مگه نه؟ پس دو روز جلوتر برميگرديمخونه! اونوقته كه اون مياد خونه طلاها را بذاره سر جاش و من هم هر چي كهاو طي اين يكسال اخير به من فخرفروشي كرد را به رويش ميآورم، بهتر از ايننميشد...

منیژه نصراللهی

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: سه شنبه 28 ارديبهشت 1389 ساعت: 12:45

صفحه بندی