آن روز كه پدر با لحني كاملا جدي و تهديدآميز در دفتركارش روبهرويم ايستاد و اولتيماتوم داد، فهميدم كه ديگر بايد تصميم خودمرا بگيرم و شوخيبردار نيست. به همين دليل چند لحظه مكث كردم و سپس گفتم:
- ولي پدر! من ميخوام با مينا ازدواج كنم و تصميم خودم رو هم گرفتم.
- تو غلط كردي! همين كه گفتم. اون دختر به درد تو نميخوره. پسرجون من اين موها رو توي آسياب سفيد نكردم. مينا فقط دنبال پول توئه!
-واقعا براي شما متاسفم! پدر احترام شما واجبه. اما بايد بگم كه من تصميمخودم رو گرفتم. شما چه بخواين و چه نخواين من با مينا ازدواج ميكنم.
پدر پوزخندي زد و گفت:
- باشه! تو مختاري كه هر كاري كه دلت ميخواد بكني. منم نميتونم جلوي تو رو بگيرم.
از اينكه خود را پيروز ميديدم، حسابي شاد بودم، اما جمله بعدي پدر مانند يك پارچ آب يخ بر پيكرم فرود آمد:
-اما اينو بدون كه اگر با مينا ازدواج كني از ارث محرومي! من نه قهر ميكنمو نه ناراحت ميشم. ولي كلا از ارث محرومت ميكنم. حالا برين و دو نفريتصميم بگيرين.
آن قدر اين حرف پدر برايم سنگين بود كه بدون كوچكترين حرفي و حتي بدون خداحافظي از شركت بيرون زدم.
منتك فرزند آقاي صارمي بزرگ بودم. پدرم آنقدر پول و ثروت داشت كه به گفتهاطرافيانش اگر نديدههايش هم پول بخورند، تمام نخواهد شد. مادرم سالهاپيش بر اثر سقوط هواپيما فوت كرد و من كه در آن زمان پانزده سال بيشترنداشتم به اتفاق پدرم و يك لشكر خدمه و پيشخدمت، كارگر و راننده به زندگيادامه داديم. پدر، مرد فوقالعادهاي بود و بينهايت دوستش داشتم. فقطتنها ايرادش اين بود كه دوست نداشت كسي روي حرفش حرف بزند. درد بيمادريآن هم براي يك پسر بچه پانزده ساله چيزي نيست كه با پول حل شود، اما پدرآنقدر به من محبت كرد و پول در اختيارم گذاشت و در بهترين كلاسهاي تفريحينامم را نوشت تا اينكه اين درد برايم تحملپذيرتر شد. اما گويي قسمت منبا اين همه پول و ثروت اين است كه مدام از عزيزانم جدا شوم.
تقريبا يك سال پيش بود كه پزشكان به پدرم گفتند كه سرطان خون دارد و نهايتا يك سال و نيم ديگر بيشتر زنده نخواهد ماند.
دوستان عزیز لطفا ادامه داستان را در ادامه مطلب مطالعه نمایید .
آن روز كه پدر با لحني كاملا جدي و تهديدآميز در دفتركارش روبهرويم ايستاد و اولتيماتوم داد، فهميدم كه ديگر بايد تصميم خودمرا بگيرم و شوخيبردار نيست. به همين دليل چند لحظه مكث كردم و سپس گفتم:
- ولي پدر! من ميخوام با مينا ازدواج كنم و تصميم خودم رو هم گرفتم.
- تو غلط كردي! همين كه گفتم. اون دختر به درد تو نميخوره. پسرجون من اين موها رو توي آسياب سفيد نكردم. مينا فقط دنبال پول توئه!
-واقعا براي شما متاسفم! پدر احترام شما واجبه. اما بايد بگم كه من تصميمخودم رو گرفتم. شما چه بخواين و چه نخواين من با مينا ازدواج ميكنم.
پدر پوزخندي زد و گفت:
- باشه! تو مختاري كه هر كاري كه دلت ميخواد بكني. منم نميتونم جلوي تو رو بگيرم.
از اينكه خود را پيروز ميديدم، حسابي شاد بودم، اما جمله بعدي پدر مانند يك پارچ آب يخ بر پيكرم فرود آمد:
-اما اينو بدون كه اگر با مينا ازدواج كني از ارث محرومي! من نه قهر ميكنمو نه ناراحت ميشم. ولي كلا از ارث محرومت ميكنم. حالا برين و دو نفريتصميم بگيرين.
آن قدر اين حرف پدر برايم سنگين بود كه بدون كوچكترين حرفي و حتي بدون خداحافظي از شركت بيرون زدم.
منتك فرزند آقاي صارمي بزرگ بودم. پدرم آنقدر پول و ثروت داشت كه به گفتهاطرافيانش اگر نديدههايش هم پول بخورند، تمام نخواهد شد. مادرم سالهاپيش بر اثر سقوط هواپيما فوت كرد و من كه در آن زمان پانزده سال بيشترنداشتم به اتفاق پدرم و يك لشكر خدمه و پيشخدمت، كارگر و راننده به زندگيادامه داديم. پدر، مرد فوقالعادهاي بود و بينهايت دوستش داشتم. فقطتنها ايرادش اين بود كه دوست نداشت كسي روي حرفش حرف بزند. درد بيمادريآن هم براي يك پسر بچه پانزده ساله چيزي نيست كه با پول حل شود، اما پدرآنقدر به من محبت كرد و پول در اختيارم گذاشت و در بهترين كلاسهاي تفريحينامم را نوشت تا اينكه اين درد برايم تحملپذيرتر شد. اما گويي قسمت منبا اين همه پول و ثروت اين است كه مدام از عزيزانم جدا شوم.
تقريبا يك سال پيش بود كه پزشكان به پدرم گفتند كه سرطان خون دارد و نهايتا يك سال و نيم ديگر بيشتر زنده نخواهد ماند.
پدر آنقدر قوي بود كه به راحتي تقديرش را پذيرفت. اما در همان موقع يك شب رو به من كرد و گفت:
-تنها كاري كه بايد انجام بدم اينه كه تو رو داماد كنم. من از اين دنيا بهقدر كافي لذت بردم و ديگه هيچ كاري ندارم. فقط ميخوام خيالم از بابت توهم راحت بشه.
با مينا در شركت يكي از دوستانم آشنا شده بودم. مينا برايآنها كار ميكرد و يك روز كه به ديدن دوستم رفته بودم او را ديدم و همينديدار سرآغاز آشنايي ما شد. آن شب كه پدر اين جمله را گفت، بلافاصله ازفرصت استفاده كردم و موضوع مينا را پيش كشيدم و پدرم با خوشحالي ازم خواستكه مينا را به او معرفي و آشنا كنم. اين اتفاق صورت گرفت و پدر پس از چندبار برخورد با وي در نهايت گفت كه: مينا خرده شيشه داره و آدم روراستينيست. معلومه كه ميخواست به هر طريقي كه شده نظر مساعد منو جلب كنه، اماحركاتش از ته دل نبود. اين آدم به درد تو نميخوره. چشمش فقط به پولهتوئه! پدر به شدت بر اين باور بود كه در تمام مدت عمرش آنقدر آدم ديده كهيك آدمشناس تمام عيار است و با يك نگاه ميتواند ذات آدمها را تشخيصدهد. اين نظر را در مورد مينا صادر كرد و من هر چه تلاش كردم، نتوانستم اورا متقاعد كنم كه اشتباه ميكند، اين وضع هشت ماه ادامه داشت تا اينكه آنروز پدر در دفتر بهم اولتيماتوم داد.
از شركت پدر كه بيرون آمدم بارانميباريد. بياختيار ياد فرشيد دوست صميميام افتادم. اين بود كه به ويزنگ زدم و با او در رستوراني قرار گذاشتم و در ميان بهت و احتمالا فحشهايعابرين پياده كه به بي.ام.و كاربني رنگم چشم دوخته بودند، سوار ماشينشدم و رفتم.
- چيه پسر؟ مگه كشتيهات غرق شدن!
اين را فرشيد گفت و من با بيحوصلگي پاسخ دادم.
- بابام، اولتيماتوم داده!
- اولتيماتوم؟ يعني چي؟
- گفت كه من ديگه وقت زيادي ندارم و حداكثر تا دو ماه ديگه بايد ازدواج كنم. وگرنه...
- وگرنه چي؟
- وگرنه از ارث محرومم!
- خب ميگفتي كه من ميخوام فقط با مينا ازدواج كنم.
- اينم گفتم.
- لابد گفت؛ امكان نداره؟
- نه اتفاقا گفت كه هيچ اشكالي نداره و من نميتونم تو رو مجبور كنم.
فرشيد با خوشحالي فراوان فرياد زد:
- جدي؟؟ خب اينكه محشره! از اين بهتر ديگه چي ميخواي؟
- هيچي! فقط اينكه بابام گفت اگر با مينا ازدواج بكنم، به طور كلي از ارث محرومم!
- اذيت نكن!
- نه! جدي ميگم!
- ببينم تو كه خيال نداري از چهل، پنجاه ميليارد پول بگذري؟
- معلومه كه نه. حرف ميزنيها!
فرشيدكلي فكر و هزار جور راهحل پيش پاي من گذاشت، اما تمام اين راهها درنهايت به اين ختم ميشد كه من يا از خير مينا بگذرم يا از ارثيهافسانهايام چشمپوشي كنم.
- فرشيد تو چقدر خنگي! بابا من هم مينا رو ميخوام و هم ارث پدرم رو! يعني هيچ راهي وجود نداره؟
فرشيد چشمهايش را تنگ كرد سپس لقمهاي از غذاي دريايياش را در دهان گذاشت و با منومن کردن گفت:
- چرا يه راه وجود داره!
با خوشحالي گفتم:
- چه راهي؟
- اينكه تو با يكي ديگه ازدواج كني.
با عصبانيت فرياد زدم:
- فرشيد من دارم جدي حرف ميزنم!
- خب منم دارم جدي حرف ميزنم.
- اين راه تو به چه دردي ميخوره؟ من مينا رو از دست ميدم.
- نه ديگه! ببين تو با اين آدم قرار نيست كه هميشه بموني.
با كنجكاوي پرسيدم:
- منظورت چيه؟
فرشيد سرش را پايين انداخت و با خجالت گفت:
- معذرت ميخوام بهرامجان، اما با توجه به حرف پزشكها پدرت نهايتا شش ماه ديگه زنده است.
- خب؟
-خب ديوانه! يه دختر بدبخت و بيچارهاي رو پيدا ميكنيم و بهش يه پول گندهميديم و ميگيم براي شش ماه بياد زن تو بشه، بعدش كه... بعدش كه...
فرشيد بقيه حرفش را نزد، اما منظورش را فهميدم. بعد از فوت پدرم آن دختر را طلاق ميدادم و با خيال راحت با مينا ازدواج ميكردم.
بهناگهان پشتم لرزيد. كاملا موضوع مرگ قريبالوقوع پدر را فراموش كرده بودم.بياختيار نيم ساعتي اشك ريختم و فرشيد هم گذاشت تا كاملا تخليه شوم. پساز اندكي آرامش رو به فرشيد كردم و گفتم:
- ولي آخه اين دروغ گفتن به پدرمه! تازه مينا محاله راضي بشه! بعدشم همچين دختر موقتي رو از كجا بيارم؟
-اولا كه مينا خانوم شما مجبوره راضي بشه چون راه ديگهاي وجود نداره!ثانيا اگر فكر ميكني دروغ گفته پس بهتره به حرف پدرت گوش بدي، يا قيدمينا رو بزني يا قيد ثروت رو، چون همون طور كه گفتم راه ديگهاي وجودنداره! ثالثا پيدا كردن دخترش با من! اتفاقا يكي از اين بدبخت و بيچارههارو هم ميشناسم. آرايشگر خواهرمه. اسمش راضيه است. طفلكي وقتي پدرش فوتكرد دانشگاه رو در رشته مهندسي ول كرد و رفت سركار كه خرج مادر و خواهركوچكترش رو در بياره. الانم آرايشگره. خيلي هم خوبه، خوش قيافه هم است.
- ولي اگه بابام ازش خوشش نيومد چي؟
-مطمئنا كه خوشش مياد، در ضمن قرار نيست به بابات بگي كه بيپوله، ميگيمپدر و مادرش خارجه. تازه الان هر دختري رو كه ببري پي بابات ميگه قبول.اون با مينا مشكل داره و لج كرده.
روزي كه موضوع را با مينا در ميانگذاشتم چنان جيغ و داد و دعوايي راه انداخت كه كم مانده بود سكته كنم. امابالاخره به وي توضيح دادم كه ما راه ديگري نداريم و او هم از من قول گرفتكه به حرفم پايبند باشم و آنقدر گفتم و گفتم و ابراز عشق و علاقه به ميناكردم تا در نهايت وي با اكراه پذيرفت.
حال كه مينا راضي شده بود، فقطميماند صحبت با راضيه و اين مراسم شبه خواستگاري را در يك رستوران مجلل وفوقالعاده شيك برگزار كرديم. راضيه به اتفاق يكي از دوستانش آمده بود ومن هم با فرشيد و خواهرش فتانه! هرگز آن شب را فراموش نميكنم. طفلك راضيهبا اين پيش فرض آمده بود كه من قصد دارم واقعا از وي خواستگاري كنم و منهم كه فكر ميكردم فرشيد او را كاملا توجيه كرده است، پس از يك سلام واحوالپرسي و سفارش غذا يك راست رفتم سر اصل ماجرا و همه چيز را برايشتوضيح دادم و در نهايت گفتم:
- ببين راضيه خانوم اين تمام ماجرا بود.من نه قصد اذيت كردن شما رو دارم و نه نقشه ديگهاي توي سرم هست. دوست همندارم كه شما ضرر كني، براي همين حاضرم در قبال اين لطفي كه در حق منميكني صد ميليون تومان نقد بهت بدم. حالا حاضري؟! حرفهايم كه تمام شدراضيه از تعجب داشت سكته ميكرد و من بر اين باور بودم كه او از رقم بالايپيشنهادم چشمانش گرد شده است. براي همين لبخندي تحويلش دادم و خواستم حرفيبزنم كه ناگهان بغض راضيه تركيد و با صداي بلند شروع به گريستن كرد و گفت:شما راجع به من چي فكر كردي؟ فكر كردين من كي هستم؟
او اين را گفت و با عصبانيت كيفش را برداشت و به اتفاق دوستش از رستوران خارج شد.
آنقدرسر فرشيد داد زدم كه خودم خسته شدم، اما در كمال تعجب فردا بعدازظهر راضيهبهم زنگ زد و گفت كه پيشنهادم را پذيرفته است. زياد كنكاش نكردم كه چرا،البته بعدها از زبان خودش شنيدم كه همان دوستش كه آن شب با او به رستورانآمده بود، آنقدر زير پايش نشسته بود و وسوسهاش كرده و رقم صد ميليون راگفته بود كه بالاخره او هم راضي شد.
به هر حال اين مشكل هم حل شد ونوبت به آن رسيد كه راضيه با پدرم روبهرو شود. كلي به راضيه سفارش كردمكه خود را يك خانواده پولدار معرفي كند و بگويد كه پدر و مادرش ساكن خارجهستند و او هم مو به مو تمام حرفهايم را حفظ كرد و تمرين كرد.
روزموعود فرا رسيد. آن روز پدر از من خواست كه ميخواهد با راضيه تنها صحبتكند و نميدانم در آن روز چه حرفهايي ميان پدر و راضيه رد و بدل شد، اماهر چه بود پدر به قدري از راضيه خوشش آمده بود كه تصميم گرفت من و او آخرهفته بعد به عقد هم درآييم و من هم كه ميخواستم زودتر اين غائله پايانپذيرد، قبول كردم.
ده روز بعد من و راضيه زندگي به ظاهر مشتركمان راآغاز كرديم. راضيه دختر خيلي مهرباني بود و مادرش هم آنقدر بيريا و سادهبود كه مرا ياد پاكي مادر بزرگم در دوران كودكيام ميانداخت، البته مادرراضيه از زد و بند پشت پرده ما خبر نداشت و پيرزن در خيال خود فكر ميكردكه دخترش مزد تمام فداكاريهاي اين سالهايش را گرفته است. من هم تا جاييكه ميتوانستم به خانواده راضيه كمك ميكردم.
روزها از پي هم ميگذشتندو مينا مدام غر ميزد و من هم دلداريش ميدارم كه بالاخره به يكديگرميرسيم. البته در خيلي از موارد حالم از خودم بهم ميخورد كه براي رسيدنبه دختر مورد علاقهام بايد روزشماري مرگ پدرم را بكنم. خلاصه در دو راهيعجيبي گرفتار بودم و در اين ميان با راضيه مانند دو تا غريبه زندگي و سعيميكردم كه اكثر اوقات و شبها خانه نباشم تا وابستگي براي او ايجاد نشود.اما جالب اينجا بود كه راضيه تا جايي كه از دستش بر ميآمد به من و پدرممحبت ميكرد و پدرم كه هيچگاه طعم دختر داشتن را نچشيده بود او را «دخترم»صدا ميكرد و به اندازه من، او را دوست داشت. راضيه و پدرم كه هر دو يكياز نعمت پدر داشتن و يكي از نعمت دختر داشتن محروم بودند چنان پيوند عاطفيايجاد كرده بودند كه گاهي برايم جالب بود.
پدر كه مرد به يكباره پشتمخالي شد! احساس پوچي كامل پيدا كرده بودم، از خودم بدم ميآمد. دچارافسردگي شديدي شده بودم و كارم صبح تا شب گريه كردن بود. البته مينا آنقدردلداريام داد و بهم محبت كرد كه كمكم توانستم اين درد و دوري را كميبهتر تحمل كنم.
چهلم پدر كه تمام شد، يك روز روبهروي راضيه كه او همدر مراسم فوت پدر پا به پايم كمك ميكرد تا چيزي كم و كسر نباشد و گريهميكرد، نشستم و گفتم:
- اميدوارم از حرفم ناراحت نشي، اما قرارمون كه يادت نرفته؟
راضيه هم بيهيچ عذر و بهانهاي رو به من كرد و گفت: نه! من آمادهام.
- ممنون كه دركم ميكني.
- تشكر احتياج نيست، ما با هم معامله كرديم.
-هفته ديگه ميريم محضر و طلاق ميگيريم. همون موقع هم صد ميليون ايران چكبهت ميدم. به مادرتم يه دروغي بگو، فقط يه جوري نباشه كه پيرزن بيچارهخيلي ناراحت بشه، آخه...
- تو غصه مادر منو نخور، به كارهاي خودت برس.
چندروز باقيمانده هم سپري شد، اما درست روزي كه فردايش قرار بود من و راضيهبه دادگاه برويم و طلاق بگيريم، وكيل پدرم با من تماس گرفت و به منزلمانآمد. راضيه هم به اصرار او حضور داشت، ته دلم دلشوره داشتم. آقاي يحيويوكيل قديمي پدرم پس از خوردن يك چاي در كيفش را باز كرد و برگهاي را درآورد و گفت:
- آقا بهرام، راضيه خانوم! اين وصيتنامه آقاي صارميبزرگه. كمي تعجب كردم، اما او ادامه داد: پدرتون درست يك ماه قبل از فوتشوصيتنامهاي تنظيم كرد توي اون تمام داراييهاشونو به راضيه خانوم بخشيدنو گفتن از اونجايي كه راضيه و بهرام زوج خوشبختي هستن، پس فرقي نداره كهبه نام بهرام باشه يا راضيه. آقاي صارمي درست روزي كه در بيمارستان بستريشدند و چند روز بعدش هم فوت كردند، شناسنامه راضيه خانوم را به من دادند وگفتند كه تمام اموال رو به نام ايشون كنم. الانم من اومدم كه سند و مداركتمام داراييهاي آقاي صارمي رو كه به نام راضيه خانم هست رو تحويل بدم! درضمن...
ديگر گوشهايم چيزي نميشنيد، دنيا روي سرم در حال خراب شدنبود. حالا فهميدم كه چرا پدر بعد از ازدواج ما شناسنامههايمان را گرفت ونزد خود نگه داشت. حالا فهميدم كه تمام محبتهاي راضيه به پدرم به چه دليلبود! سرم داشت گيج ميرفت و چشمهايم جايي را نميديد. از جايم بلند شدم،اما به شدت زمين خوردم و ديگر چيزي نفهميدم. چشم كه باز كردم، دربيمارستان بودم و راضيه هم بالاي سرم! تا او را ديدم چنان عربدهاي كشيدمو از وي خواستم تا از جلوي چشمانم دور شود كه بيچاره از ترس فرار كرد ورفت!
از بيمارستان كه مرخص شدم يك راست به نزد مينا (تنها كسي كه برايمباقي مانده بود) رفتم تا كمي آرامم كند. ماجرا را براي مينا تعريف كردم،اما او با عصبانيت گفت: فكر كردي اون دختره گدا گشنه مياد و پولها رو پسميده؟ اصلا من چرا بايد به پاي توي بيعرضه يك لاقبا بمونم؟
مينا خيلي راحت اين را گفت و رفت! آري رفت! به همين سادگي! رفت و ديگر نه پاسخم را داد و نه جواب تلفنهايم!
تازهبه حرف پدر رسيدم، اما چطور بود كه پدر در مورد راضيه رو دست خورد؟بينهايت احساس تنهايي و درماندگي ميكردم. با اندك پولي كه داشتم راهييكي از مسافرخانههاي ناصرخسرو شدم و اتاقي را اجاره كردم. روزها كارم شدهبود دلتنگي براي پدرم و شبها هم گريه! بيست روز بر اين منوال گذشت تااينكه يك روز حوالي ظهر در اتاقم باز شد. راضيه بود! از تعجب و خشم كممانده بود سكته كنم.
- تو اينجا چي كار ميكني؟
- اتفاقا منميخوام اين سوال رو از تو بپرسم! تو اينجا چي كار ميكني آقا بهرام؟ درستيك ماه تمامه كه دارم دنبالت ميگردم. پوزخندي زدم و گفتم: دنبال من؟ برايچي؟ نكنه ميخواستي صدقه بهم بدي؟
راضيه زهرخندي زد و پاكتي را از داخل كيفش بيرون آورد و به دستم داد و گفت:
-واقعا نميدونم تو راجع من چي فكر كردي؟ اينو روز اول كه توي رستورانهمديگر و ديديم هم بهت گفتم. من آدم بدي نيستم اين پاكت مال توئه! داخلاين پاكت يه وكالت هست كه تمام چيزهايي رو كه پدرت به نام من كرده رو بهخودت برگردوندم.
براي يك لحظه فكر كردم راضيه شوخي ميكند، به هميندليل و بر اثر شوك حرف او پاكت را باز كردم. حق با راضيه بود! او تماماموال را به من بازگردانده بود. راضيه از جايش بلندش و گفت: خب! ديگه مابيحسابيم. فقط ميمونه طلاق كه فقط كافيه روز و مكانش رو بهم خبر بدي!خداحافظ!
نميدانم، واقعا نميدانم چرا! اما گفتم:
- پس صد ميليون تومانت چي؟
- اون پول رو نميخوام!
- چرا؟
راضيه از داخل كيف پولش عكس پدرم را بيرون آورد و به دستم داد. با ديدن عكس گفتم:
- عكس پدرم پيش تو چي كار ميكنه؟ تا جايي كه يادمه پدرم چنين عكسي نداشت.
- آره! اين عكس پدر تو نيست. عكس پدر خودمه. ميبيني چقدر شباهت دارن؟
ازميزان شباهت آنها حيرت كرده بودم و راضيه ادامه داد: روز اولي كه پدرت راديدم تصميم گرفتم تمام حقيقت را به او بگويم و اتفاقا هم گفتم. البته بااين كار ميخواستم با پدرت صحبت كنم تا راضي شود كه با ازدواج تو و ميناموافقت كند. حتي تا اين اواخر هم اين تلاش را ادامه دادم اما پدرت اصرارداشت كه بگويد مينا فقط دنبال پول توست.
- حق با پدرم بود. اينو تازه فهميدم!
-خلاصه من هم در مورد خانوادهام به پدرت راستش را گفتم و هم در مورد نقشهخودمان و البته عشق و علاقه خالصانه تو به مينا، پدرت هم آن روز گفت كههيچ ثروتي در دنيا بالاتر از صداقت نيست. بعدها عكس پدرم را به پدرت نشاندادم و گفتم كه چقدر شبيه اوست و او هم گفت كه هميشه دوست داشته كه يكدختر داشته باشد و خلاصه اين گونه شد كه روز به روز من و پدرت بهم نزديكشديم. در مورد انتقال اموالش هم من كوچكترين خبري نداشتم اين هم كهميگويم اون صد ميليون رو نميخوام براي اينه كه من تمام اون كارها روبراي پول نكردم. براي اين بود كه حداقل براي چند ماه احساس كردم كهسايهاي به نام پدر دوباره بالاي سرم است.
راضيه كه ديگر بغضش بهبارنشسته بود اينها را گفت و داشت از اتاق خارج ميشد. ديگر درنگ جايزنبود. بايد در لحظه تصميم خود را ميگرفتم. اين بود كه درست در لحظهاي كهراضيه در چارچوب در قرار داشت، به آرامي صدايش كردم.
- راضيه؟
و او برگشت. تازه متوجه شدم كه همسرم چه چشمهاي زيبايي دارد. رو به وي گفتم:
- منو تنها نذار! من توي اين دنيا هيچ كس رو به جز تو ندارم!
امروزچهار سال از آن روز ميگذرد و من بلافاصله پس از بيرون آمدن از مسافرخانهنيمي اموال را به نام عشق زندگيام راضيه كردم. من و راضيه سدر كنار دختركوچولويمان الهام در اوج قلههاي خوشبختي هستيم و تازه ميفهمم كه چقدر آنزمان خام بودم كه پي به درستي حرفهاي پدر نميبردم. افسوس كه جواننميداند و پير نميتواند!
محمدرضا لطفی
برچسب:
نویسنده: علیزاده
تاريخ: پنجشنبه
30 ارديبهشت
1389 ساعت: 13:25