بيآن كه بدانيم، برعمق برف افزوده شد.
کوبَـتامان تارو

اقامتگاه من، معبدی متروک،در بلندای قلهي کوهستانی تنها افتاده بود. بخشهایی از آن نیمه ویرانهبود. و غیر از آن اتاق محل اصلی اقامتم، در باقیجاها، گاهی از درز و شکافمیان چوب ها،باد و باران به درون می ریخت. تابستان در سکوی چوبی ایوانمانند جلوی اتاق مینشستم اما اکنون زمستان بود. شب را خوابم نبرد. درپرتو نور لرزان و بیفروغی به اندیشه و کتاب خواندن گذراندم. گرگ و میشصبح، بیرون رفتم. از چاهی که در حیاط بود، در تاریکی، بخار بر میخاست ونفس ابر میشد. تصمیم گرفتم نخوابم. او گفته بود امروز میآید و دیگر برایخواب فرصتی نبود. دست و رویم را شستم. آسمان را که ابرهایی با ته رنگ سرخ،او را در هم فشرده بودند را نگاهی کردم و به درون آمدم تا زیر چای را آتشکنم.
با صدایی از جا جهیدم. دم صبحی، در کنار گرما و بخار چای، خوابمبرده بود و حالا ظهر بود. او آمده بود و از بیرون در حیاط داشت صدایممیکرد: آقای س. هستید؟ و این صدا چگونه در آن آرامش همیشه خاموش بالایکوهستان پرواز می کرد. دستپاچه گفتم بله و بیرون رفتم. مثل یوجی کورو ـالهه برف ـ کیمونویی سرتا سر سپید پوشیده بود و موهای مشکی تیره و لختش تابالای کمرگاهش رها بود.
روی سر و صورتش و لباسش برف نشسته بود و خستهمی نمود. اما مانند همیشه، لبخندی ملیح و آرام داشت. گفتم میبخشید خوابمبرده بود! گفت: برف سنگینی میآمد، تمام راه را گرفته. اما قول داده بودمکه بیایم و این کتاب شعر را برایتان بیاورم. روز تولدتان است! می بخشیدکه دیر رسیدم...
به درون دعوتش کردم و دوباره چای آماده کردم. او هردو هفته یک بار، روز تعطیل سری به من می زد و همیشه هم عصر می رفت. هیچوقت حاضر نمیشد تعارف مرا برای ماندن شب بپذیرد . خیلی دلم می خواست یکشب تا صبح بماند، تا با هم صحبت کنیم. صحبت آرام شبانه. نجوا. نمیدانم منکه هرگز در خود، بنیهي دم غروب، از مهمانی برگشتن و رفتن را ندیدهام.ولی او میرفت. تنهایم میگذشت. دوست یکی از دوستانم بود. کم میشناختمش.حالا در این تنهایی مطلق، زمان را از روی روزهای آمدن او میسنجیدم.
نشستو اندک اندک گرم شد. بخار لطیف چای در محیط پیچید و او از روی کتاب شعریکه آورده بود، شروع به خواند کرد:بر کوه های پوشیده از برف، برف می بارد ومی نشیند عصر...
زمان کند می گذشت و من در حال و هوای صدای ظریف او وگرمای دلچسب و هایکوهای زیبا، در خلسه فرو رفته بودم. که او ناگهان در راباز کرد و بی اختیار گفت وای! دیگر نمی توانم برگردم:
«بی آنکه بدانیم، بر عمق برف،افزوده شد.»
برچسب:
نویسنده: علیزاده
تاريخ: پنجشنبه
30 ارديبهشت
1389 ساعت: 20:39