خرید بک لینک

درباره سایت

نسیم سحر

بنام او که وجودم از وجودش گشته موجود با عرض سلام خدمت شما کاربر عزیز : امیدوارم که توانسته باشم از طریق راه اندازی این وب با نام نسیم سحر ضمن عرضه اطلاعات سودمند ، باعث رضایت شما عزیز کاربر شده باشم ... ان شاءالله در آخر نیز : خوشحال می شوم که نظر خود را درباره نسیم سحر ذکر نمایید... . با تشکر : مدیریـــت نسیم سحر www.a-alizadeh.blogfa.com

امکانات وب

http://niloblog.com/popup/index.php?module=register&ref=1672
نامههاي زني موهوم

ادواردو گالينو
پيرمرد تنهاييبود كه بيشتر اوقات را در رخت خواب ميگذراند. شايعه بود كه او گنجي درخانهاش پيدا كرده است. يكي روز چند دزد وارد خانهي او شدند و به هر جاسر كشيدند تا بالاخره صندوقچه را در انبار پيدا كردند و آن را با خودبردند. آن ها در صندوقچه را باc كردند، اما توي صندوقچه فقط پر از نامهبود. تمام نامههاي عاشقانهاي كه پير مرد در طول زندگي اش دريافت كردهبود. دزدها اول خواستند نامه را بسوزانند، اما پس از كمي صحبت تصميمگرفتند آن ها را يكي يكي بر گرداند، يكي در هفته ... ازآن به بعد هر دوشنبه پير مرد منتظر ميشد تا سر و كلهي پستچي پيدا شود و به محض آني كهاو را ميديد، شروع به دويدن ميكرد. پستچي كه ديگر پير مرد را ميشناخت، نامه را در ست خود ميگرفت و پيرمرد هيجان زده را دور خود ميچرخاند وبا او شوخي ميكرد. پستچي ميتوانست صداي ضربان قلب پير مرد را بشنود كهاز شادماني دريافت پيام زني موهوم، ديوانه شده بود.

معما
ريچارد آلن
او نسبت بهديواري كه واقعا وجود داشت، مردهِاي بيش نبود. كيت جانسون بالاي مقبرهيياد بود مبارزان ويتنام ايستاده بود و انعكاس تصوير خودش را بر روي سنگسياه براق گرانيت ميديد. مردي درشت و بلند قد بود، با موهايي كه يك بارهبه خاكستري گراييده بود و چشمان سياه درشت. اسمش بر روي سنگ سياه حك شدهبود، كيت اورت جانسون ،يكي از هزاران تني كه در ويتنام مردند. اما اونمرده بود.

آن چه واندل ها بر جا ميگذارند

جنگ پايانگرفته بو . او به زادگاه خويش، شهري كه تازه از واندلها باز پس گرفتهبودند، بازگشته بود. شتابان از محلهاي تاريك ميگذشت. زني بازويش را گرفتو با لحني مستانه گفت: « مسيو كجا؟ ميياي بريم؟» خنديد و گفت:«نه پيرزن، با تو نه، دارم ميرم پيش نامزدم» اما بعد دقيق تر او را نگريست.كنار يك تير چراغ برق رسيده بودند. زن جيغ كشيد. كرد، شانههايش را گرفت واو را نزديك نور چراغ برد. انگشتانش در گوشت تن او فرو نشسته بود و ازچشمانش آتش ميجست. نفس زنان گفت:«اوه،جوئن»

برچسب: نویسنده: علیزاده تاريخ: پنجشنبه 30 ارديبهشت 1389 ساعت: 20:56

صفحه بندی